
برفراز صخره ای سترگ ،درسواحلی متروک نشسته بودم وعاشقانه به سکوتی مرموز گوش فرامیدادم
با دستانم مه را از فراخنای خیالم پس میزدم واز خنکای بادی که از لابلای خیزرانهای وحشی میوزید
مست میشدم .
عابران ناشناس از دورهایی نزدیک یا نزدیکی هایی دور به دریا چشم میدوختند
من اما به تو دربرزخی میان بود ونبود
تکه ای ازشفق دربرکه خیالم افتاده بود ومن شتابناک درتلاش تا با دستان آبی ام بربایمش
خوب نمی دانم که دریا درمن یا من دردریا موج میزدم
بناگاه رعدوبرقی درخشید وامواج خشماگین خانه های شنی را که کودکان بر ساحل ساخته بودند فروپاشید وکسی در گردابهای هول به شرابه های باران فریادی برآورد وعابران به کوچه های متروکه ای درخویش فرار کردند
ومن درثقل وجود م لرزیدم وسراسیمه جامه ام را برکندم
اماکسی درژرفایم بانگ برآورد که جامه تن را نه که شولای جان را
زندگی توگویی درانجمادی هزارساله میسوخت ومن دربهت سنگی سکوت خویش درفرارعابران از صاعقه های پی درپی بی قایق وپارو دل به توفان زدم
شب باقوافلی ازتاریکی رنگ عدم بر وجود میزد وزنی ژولیده با پای برهنه وفانوسی دردست مرد قایقرانش را صدا میزد
ومن درظلمتی محض شعاعی از نور را دراعماقم احساس کردم ودرغرقابه های هول به جستجوی خورشید همیشه ام برآمدم وفریاد برکشیدم
وآذرخشان جرقه زدندورایحه عشق آفاق درآفاق را از بوسه های خویش درآکند
وچوپانی در زیرسایه هایی ازنوربرنی لبکش دمید
باران ایستاد ودریا امواج عاصی اش را درکام فرو کشید وآویشن های باران خورده درتپه های دور بامدادی چشم بازکردند .
ازمن کسی برجای نمانده بود نه پیراهنی ، نه صدایی ، نه ردپایی
ودرفراسوی سواحل سبز اما یکی چون من وشاید که سایه ام برفراز صخره ای نشسته بود
ورهگذران درزیرآفتاب سحرگاهی به دریا چشم میدوختند من اما به تو
ودوباره آذرخش بیشه خشک آسمان را به آتش کشید
وسرمای استخوانسوزی تنوره کشید
من اما از حقیقتی سوزان درخویش احساس گرمایی دلپذیرمیکردم
ودرامواج آسمانکوب شولای جان تهی