جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

نیلوفر - مهدی یعقوبی


درژرفای شبی مغموم ، که بوی راز گستر باران را ، بیابانهای بی آب وعلف درذرات وجودم می پراکندند . با تبسم از لابلای ابرهایی که مثل ترمه های پاره پاره برفرازنای سرم باشتاب می گذشتند به ستارگان چشم میدوختم . از دورها صدای زوزه های گرگهای گرسنه بگوش میرسید .

بادهای شبانگاهی با عطری مرموز صورتم را نوازش میداد ند . من در پشت بوته ای وحشی کمین کرده بودم ، وقلبم در ثانیه هایی که هرلحظه ملتهب تر میشد گر میگرفت .

نمی دانم که چه شد که ناگاه درخیالم خاطره ای درخشید . « روزی که با نیلوفر برفراز تخته سنگی نشسته بودم وموهای افشانش درغروب نارنجی بر سروصورتم دربادها تاب میخوردند .
لبانش طعم گیلاس میداد و سرانگشتانم که از خواهشی آتشین میسوخت بر پستانهای برهنه ورانهای کشیده وبراقش می لغزید ومرا درخلواره ای از مستی رها میکرد . انگارکه میشد با او جدار مکان وزمان را شکست ودر جهانی بی انتها درابدیتی خورشیدی شعله ورشد .
نیلوفر « آب حیاتی » بود که اسکندرش در " وادی ظلمات " نیافته بود ومن در سحری اثیری یافته بودمش ، در حادثه ای که از تلاقی دوچشم در راهکوره ای سبز اتفاق افتاده بود .
نگاهش مانند پرتو ماه درشبانه نمناک گرمم میکرد وشانه هایش سرپناه امنم درآوار دردها و رخوت بیکسی بود . اوبه روح مشوشم آرامش میداد . دستم را که میگرفت برفهای بی پایان اندوه برآسمان زندگی ام آب میشد .
اوبودونبودم بود . گویی از فراسوها ، از ابدیتی زلال آمده بود تا از محبس اندوهان زهرآگین رهایم بخشد .
...

روزی حقیقتی درخشنده درجانم توفانی برپاکرد . من مانند ققنوسی درخویش آتش گرفتم و سروشی را درخویش شنیدم :
: « سنگفرشهای تاریک از خون عاشقان سرخ گشته اند »
: « گرسنگی بیداد میکند »
: « برخیز زمان زمان برخاستن است »
به ناگهان زمین در زیر پایم تکان خورد و آسمان با تبسمی راز آلود مکثی کرد . روبه نیلوفرکردم و به پچپچه گفتم :
« باید سفرکنیم سفر ، بودن درشدن مفهوم خویش را باز می یابد .
واوفریاد زد که : « ما درجهان خود خوشبختیم »
گفتم : « رقص عاشقان برچوبه های دار ... »
گفت : « دوستت دارم »
گفتم : « عشق تنها تلاقی دوچشم نیست نیلوفر »
گفت : « انتخاب کن انتخاب »

سالهای سال گذشته است ومن اکنون با پیکری تیرخورده وآثاری از شکنجه های خوفناک درسردابه ها ... ، درپشت خاربوته ای به کمین نشسته ام . من هم نیلوفرم را دوست داشتم اما انتخاب ... ( اشک در چشمانم لبریز میشود )

آنسوی ، درپشت خاکریزها گله گله پاسداران نشسته اند . گرگهایی که از دندانهایش خون بیگناهان دراوین وگوهردشت میچکد . وآیاتی تاریک را برلبانشان زمزمه میکنند .
دررویایم روزی را تصورمیکنم که ستمدیدگان درکوچه خیابانهای میهنم ایران به پای میخیزند وکاخ ستمکاران را با خاک یکسان میکنند . روزی که بی شک درراه است .

بغضی صاعقه وار درگلویم تنوره میکشد . مشتی از خاک را باترنمی بر چهره ام می پاشم . دردقایقی دیگر با ید در زیر بارانی ازگلوله تهاجم کنم . پرواز درآتش ، شاید که آخرین شبم باشد ومانند « بیشماران » درآرمانم که آزادی است با تیری به سینه ذوب شوم .
من اما هرگز از نیلوفرم دلگیرنیستم وهنوزدرهرکجا وباهرکس که هست دوستش دارم .
داستان ، داستان انتخابی شگرف بود .
من انسانم .




جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹

درتلاطم آبی ها - مهدی یعقوبی


از دورهای دور صدای قارقار اردکهای وحشی بگوش میرسید وبا دهای عبوس با خش خش برگان پاییزی ، ضربا هنگ محزونی را درذهنم تداعی میکردند .
آفتابی سرد برسرم سایه افکنده بود ومن از فراز کوههای سربه آسمان کشیده میگذشتم . با آنکه از بهار دیرگاهی گذشته بود اما ، من عطرش را درخلودی سبز در رگانم حس میکردم واز بهاری پاییزی دل وجانم لبریز میشد .

سرتاسرشب را درکنارسنگچینی با شعله هایی خرد بیدارمانده بودم وبا زمزمه ای خاموش در اقیانوسهایی از شعر غوطه می خوردم وبا صدفهایی نایاب برمی گشتم . گاه گاهی با نگاهم مثل پروانه ای با شعله های خرد عشقبازی میکردم و آنگاه دستانم را روبه ستاره گان باز میکردم ودروسعتی ناپیدا غرق میشدم .
در چشم اندازم فواره های بازیگوش به رقص برمیخواستند ومن با دلهره و شهوتی بی پایان در رویاروی جهان ماه را چون دختری ، برهنه در آغوش میکشیدم ، و آنگاه مضراب عشق را دراعماقم می شنیدم ومانند کبوتری سپیدبال بر آبی ترین آبی ها پرواز میکردم ودر بیکرانها رها میشدم .
تاکهای کهن درنورطلایی آفتاب صبحگاهی در چشمان موربم خاموش وار به ترنم درمی آمدند و کوههای بانه وسردشت از شرابی هوشربا مست میشدند و در باد های خزانی به رقص برمیخواستند
ومن بسان قویی صدای دریایی ات را میشنیدم وزلال میشدم ازامواجی ازنور که درژرفا ژرفم به تلاطم درمی آمدند ومعطر از حقیقتی سوزان قفل تنم شکسته میشد وروحم در ابدیتی راز آلود به پرواز در می آمد .
وآنگاه در آسمانی بی ابر صدای رعد وبرق می آمد .
وسکوت سواحل با امواجی خارا شکن شکسته میشد .
و پرندگانی که خونشان برصخره ها پاشیده بودند مرا فریاد میزدند
ومن رویاهایم تکه پاره میشد ودر جهانی که خاکستری از خاموشی بر آسمانش پاشیده بودند برفراز کوهها به خویش نهیب میزدم : « به پیش شاعر ...به پیش »

پنجشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۹

توبمن خندیدی


دردمدمای صبح ، درکنارمغازه ای درخیابان ناصرخسرو دختر بچه ای را درکنار ترازویش دیده بودم که دراز کشیده ونخ بادبادکش را دردست فشرده بود .

بادهای کبود برصورتش میوزیدند وعابران بیخیال از کنارش می گذشتند و گاهی با ترحم سکه ای را با وردی زیر لب بر سرخود میچرخاندند و برویش پرتاب میکردند .
دختر خردسال ساعتها مرده بود و همه فکرمیکردند که اومانند هزاران خیابان خواب دراین سرزمین اشغال شده خوابیده است .
من مات ومبهوت از دور نگاهش کردم . خواستم برگردم که ناگاه زنی را دیدم که سراسیمه درحالی که اطرافش را می پایید پولهای ریخته شده در حول وحوش جسد را قاپید وترسان ولرزان براه افتاد . من که از دیدن آن صحنه دلم هری بهم ریخته بود به تعقیبش پرداختم .
درراه گرسنه ای از درخت شعر « حمید مصدق » سیب را دزدانه می چید و با لذتی شگرف به دندان میزد و میخواند : « توبمن خندیدی و نمی دانستی ... من به چه دلهره از باغچه همسایه ...سیب را دزدیدم» . کمی آنسوتر پیرمردی با دیدن آن صحنه فریادی برآورد وعصای کهنه خود را درهوا تکان داد وآیه ای ازقرآن را نفرین وار برلب آورد .
من هنوز بدنبال آن زن حرکت میکردم .
درمقابل دیواری دیوانه ای از تصویر نقاشی دیواری ، گلها را با وسواس می چید و درزنبیل پاره پاره اش می گذاشت . اوزنبیلش پرنمی شد وگاه گاهی که خسته میشد به شاخ وبرگ وگل درختان رنگارنگ در نقاشی ، با بهتی بنفش چشم می بست و ساعتها به صدای پرندگان گوش میداند وگاه گاهی خودش با آنها زمزمه میکرد وباز دوباره ازنو گل می چید .
کسی بمن گفته بود که اوتمامی عمرش را درآنجا ، درست درزیر پای نقاشی که جهانش را تشکیل میداد سپری کرده است ودرسراسرشب ، به نگهبانی از پرندگانی که درآشیانشان خفته اند بیداراست .
من درسکوت اثیری خود چشم به آسمانی بستم که برفراز سرم می لرزید ودرختی که رویارویم ناگاه از برگهای سبز تهی شد و مانند اسکلتی لخت نگاهش را بمن دوخت .

براهم ادامه دادم و دریک لحظه درخم کوچه ای بن بست «زن» نیم نگاهی به قفایش انداخت و من در لابلای ستونی سنگی در کنارتیربرقی پنهان شدم و بلافاصله بدنبالش براه افتادم .

وقتی به خانه اش در حوالی حصیرآباد رسید صدای گریه کودکانی را شنیدم که مادر مادر میگفنتد . « زن » درزیرلب زمزمه ای کرد : «خدایا مرا ببخش ، من این پولها را برای فرزندان گرسنه ام دزدیدم » .

تندبادی غریب در گوشه ای از جانم وزیدن گرفت ومن بی آنکه خود بخواهم به آسمان چشم بستم ودختربچه ای را دیدم که با بادبادکش به پرواز درآمده بود وبرایم دست تکان میداد . ترازویش اما درخیابان ناصرخسرومانده بود .

چهارشنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۹

عقاب


درشبی گنگ وتاریک ، با صدها کلید ، درحال باز کردن قفل کلمه ای رازآلود بودم .

از سروصورتم عرق می ریخت ، اما قفل باز نمی شد . کم کم حسی غریب در من شروع به وزیدن گرفت و درهمان لحظه ، بر فرازسقف خانه ام صدایی مرموز شنیدم . پنجره را باز کردم اما خبری نبود . ستاره ای از دورها سوسو میزد ودر کنار پاشویه حوض ، چشمان گربه سیاهم میدرخشید .

ناگاه در آسمان تازیانه ای به صدا درآمد وآیینه های قدیمی ام تکان خوردند وبرزمین افتادند . من هراسناک پنجره را بستم . غریو کرکننده رعد وبرق سکوت سنگی شب را شکستند وپنجره های بسته ام باز شدند وتگرگ برسروصورتم بارید . روحم مانند عقابی ، باپروبالی خونین ، خودرابه زندان تنم میکوبید .

پلکهایم بسته نمی شد . درافقهای دور ، برتپه های کبود ، آتشی فروزان بود ودر زیر شرابه های باران بیشترگرُ میگرفت . من چنانچون غریقی دراعماق دریاهای پرتوفان مایوسانه دست وپا میزدم و فریادهای خود را خودم نمی شنیدم .

در وجودم جدال مرگ وزندگی برپا بود . دیگرتنم نمی توانست روح عاصی ام را در خویش به زنجیر بکشد ومن در این کشاکش ، دربرزخی دست پا میزدم وتکه پاره میشدم .

ازآسمانم کابوس می بارید واز قابهای غبارگرفته ، عکسها با جنونی مرگ آسا بر من می نگریستند و قهقهه سرمیدادند واز دیوار بزمین می افتادند ومن صدای شکستن استخوانهای خود را می شنیدم . گویی به دونیمه شده بودم نیمه ای تاریک ونیمه ای روشن ،
از حیاط خانه ام ، از کنج آشیانه ، کبوترانم به سویی نامعلوم پر می کشیدند ومن که عاشق کبوترانم بودم ، اشک از چشمانم سرازیرشد . خواستم بدنبالشان بدوم که دستم به فانوس شکسته بر روی تاقچه خورد ونفتش به سرورویم پاشید .
درهمان دم آذرخشی درخشید ومن درزیرشعله های آذرخش آتش گرفتم ، وساعتی بعد از من جز خاکستری برجای نمانده بود .
***
دوباره آسمان لبخندی زد و خروس همسایه خواند .
درکوچه کودکی دست دردست مادرش ، به عقابی بلند پرواز درزیرچتر خورشید ، درآسمان صبحگاهی چشم بسته بود .

دوشنبه ۲۴ اوت ۲۰۰۹

آخرین برگ


ازپشت پنجره ، درآفتاب نارنجی غروب ، به آخرین برگ بجای مانده از درخت سرو ، درهجوم بادهای پاییزی چشم میدوختم . انگار درخت سرو با آن قدوقامت ستبرش همه "بودونبودش " را گذاشته بود تا که آخرین برگ را برشاخه های لختش حفظ کند .
درآن آفتاب بیرمق کم کم خاطره ای دورودرازمرا باخود برد . آیا که میشود هم بودوهم نبود !؟ . ازمن توگویی کسی برجای نمانده بود . من ، من نبودم .

از نزدیکیهای دور کسی بنام مرا میخواند .
سروشی آهنگین وزلال ، ومن دروسعتی بکر ، ازپلکان زمان به سمت بی سمتی پرکشیدم . دریا ها با موجهایشان برایم دست میتکاندند وشب در چتر نگاهم درزیر باران ستاره گان ، نقره فام میشد .
کسی از "ناپیدا" در "پیدایی ها" دردرونم زمزمه میکرد ومن ازفرود ها برفراز میشدم .
ازتهی به سوی سرشاری ، ازعدم به ثقلی ازوجود ، وبربالهایم درنقطه ای که نه مشرق بود ومغرب ، خورشید طلوع میکرد . آنگاه به هیات ذره ای نورانی در آمدم ودرآنسوی حواس پنجگانه درگسترای حقیقتی ناب غوطه ورشدم و درجهانی" بی بُعد " به پرواز درآمدم . یعنی از انتها به بی انتها رسیدم . دربینهایتی از شگفتی ها
ازبیکرانه ها صدایی مرا بخود خواند ومن از خویش بیخویش ، درپهنه هایی گداخته ازآتش سبزشدم وبیرنگی مرا فرا گرفت .

ققنوسهایی مرا درآغوش کشیدند ومن درجان حقیقتی سوزان درابرهای پراکنده جرقه زدم وبا لبانی تبدیده وعطشی بی پایان بدل به باران شدم ودرشط بیخبری به اقیانوسی از شراب رسیدم ومست شدم مست ...مست ...مست ...
نبضم با نبض جهان میزد وشیشه جانم درگدازه هایی از آتشفشان که درذره ذره ام تنوره میکشید ، بناگهان در جدال وجود وعدم شکست وعطر مستی بخشم به دشت وکوه ودره هایی بی دروپیکر فروریخت وزمین مست شد وپای کوبان درکهکشانی بی انتها به رقص پرداخت .
من درخلایی محض به ریشه های زمان دست بردم و درسکری از "بیزمانی"به "جایی " در"نا کجا "رسیدم و با آب وخاک وباد وآتش یکی شدم . با هرچه هست ونیست ، و عشق آغاز شد .

***

درافق آوازی مرا به خودفراخواند ومن تا به خویش باز آمدم دیدم که آخرین برگ باز مانده ازدرخت سرو ، ازشاخه جدا ، معلق دربادها دست و پا میزند .
باران گرفته بود ودرخت برهنه درآسمان شبگرفته ، درزیر صاعقه فریاد میکشید .
من نیز...

یکشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

فرشته


سالهای سال نمیدانستم که چرامادربزرگ هرروز قبل از طلوع آفتاب سپیده دمان ، پیش از آن که چراغ ستاره گان برفراز با م خانه کاهگلی مان خاموش شود با زمزمه ای عاشقانه برلب ، بطرف باغچه شادابمان میرفت وگلها رابا نوازش مادرانه آب میداد .

در محله قدیمی ما هیچ کس ، با آنکه باغ حیاط خانه شان بسیاربزرگتر بود اینهمه گلهای زیبا نداشت. عطر شان تا دورهای دور ، شاید تا خدا میرفت وبا سحروافسون پرندگان را مجذوب میکرد وبطرف حیاط خانه مان به روی شاخه های آلوچه وسیب می آورد ومن در صدای دلنشین شان درزیبایی مرموزی محومیشدم
وبرفراز کشتزاران زرد رنگ
و سرودهای رنگین برزگرها
وعبور ساکت ابرها ی رهگذر
وخوشه های سپید موجها درآغوش آبیرنگ دریا ها
ونیزارانی که درحوالی ساحل خزر میرقصیدند پرمیگرفتم .


راستی من اسمم " فرشته "است . من با قصه های مادربزرگ واقعا باورکردم که یک فرشته هستم ومانند آنها میتوانم پروازکنم .

مادربزرگ رازی بزرگ درچشمانش نهفته بود وهرگزآن راز را بامن که بیش از همه دردنیا حتی هزاربار بیشترازخودش دوست داشت حرفی نمی زد . از گلها مانند فرزندش نگهداری میکرد ومن یعنی فرشته بارها از پشت پنجره یواشکی دیده بودم که با آنها حرف میزد . گریه میکرد . آنها را می بوسید ونوازششان میکرد . البته فرشته ها هرگزدزدانه نگاه نمی کنند اما من نگاه میکردم .

تنها من اجازه داشتم که در باغچه کنارگلها بروم و قشنگترینشان را بچینم ودر گلدان روی میزبگذارم و از این بابت خیلی خوشحال بودم .
کم کم یاد گرفتم که مانند مادربزرگ با گلها صحبت کنم . ساعتها مات ومبهوت به پروانه های رنگین نگاه کنم و با بنفشه های نارس غمهای کوچکم را در میان بگذارم .
دروغ نمیگویم اما همیشه حس میکردم که کسی درباغچه حرفم راگوش میکند کسی که درکنارم نشسته بود به چشمان خرمایی ام نگاه میکرد مرا می فهمید واز تنهایی ام خبر داشت کسی که نه درکنارم که درمن بود ومن با آنکه فرشته بودم اورا نمیدیدم .


اکنون سالهای سال از آن سالها گذشته است و هنوزم که هنوزاست تصاویر خوشرنگ آن خاطرات ، لحظه به لحظه در ذهنم نقاشی شده است .
من اما رازی را که مادربزرگ هرگز نگفته بود کشف کردم . ، واوهنوز وشاید که هرگز سردرنیاورد . از آن روز دیگر من آن فرشته سابق نیستم .
از من نپرسید که چگونه به آن راز پی برده ام . آخر من یک فرشته ام .

بابای من یعنی بهترین بابای دنیا را ، وقتی که برای آزادیخواهی تیربارانش کردند اجازه دفن به اوندادند ویکبار که مخفیانه دفنش کردند نبش قبرش کردند واورا یعنی جسدش را در پشت تراکتور بستند و درمحله ها گرداندند ودرنهایت شبی مادر ومادربزرگم درخفا اورا درباغچه حیاط خانه مان دفن کردند .
اکنون می فهمم که آن حس غریب کنار باغچه وقتی با گلهای رنگارنگ وپروانه های معصوم حرف میزدم از کجا سرچشمه میگرفت . حدسم درست بود کسی درکنارم نشسته بود وبه پچپچه هایم گوش میداد .

راستی مادرم آنقدرعاشق بابایم بود که بعد از چند روز پس از مرگش دق کرد ومرد .

من کارهای زیادی دارم که باید انجام دهم ....




پنجشنبه ۲۱ مهٔ ۲۰۰۹


سحرگاهان ، بادها عطر تند بهار نارنج را بکوچه ها می پراکندند
و در کنار پرچین ها که آسمان را بر شانه های خود گذاشته بودند مهربا نی در چشم کبوتران میدرخشید .

پنجره ام را با ترنمی برلب باز کردم و در خنکای صبحگاهی ، خورشید را عطشناک قطره قطره نوشیدم و مستی ای بی پایان وجودم را فرا گرفت واحساس کردم که در دریایی بی ساحل موج میزنم.

گرمای عشق دررگانم تنوره میکشید ومن بی آنکه بخواهم در زیر چتر نور نی لبکم را از رواق خانه برداشتم ونواختم .

درختچه های سیب با شکوفه های سرخ در صدای نی لبکم می رقصیدند و من بسویشان دست تکان میدادم .
در خود احساس زیبایی میکردم و عشق را بی پایان نفس میکشیدم .


از کوچه بوی نان تازه به مشامم میرسید و صدای کودکان بازیگوش که بسوی مدرسه میرفتند
مشتی دانه برای گنجشکان به حیاط خانه پاشیدم و کاسه ای آب برایشان در کنا رحوض گذاشتم


با آنکه شب دیرگاهی رخت بربسته بود من اما با تعجب از خویش پرسیده بودم که چرا و چگونه عطر ماه دردلم مانده است .
پنجره ها را بستم . یک آن سکوت کردم وثانیه ها از حرکت ایستادند ومن باز از خویش پرسیدم چگونه عطرماه ...
از دور پروانه ها ی عاشق باز می گشتند و من به شمع های برافروخته نگاه میکردم به آتش